شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

67

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

و تاج الدّين عمر بسطامى حكايت كرد - و او از جملهء وكيلدران « 1 » سلطان بود - گفت كه : سلطان در اين سفر ببسطام رسيد ، و مرا حاضر گردانيد ، و ده صندوق را فرمود تا حاضر كردند ، آنگه گفت : هيچ مىدانى كه در اين صندوقها چه چيز است ؟ گفتم : شاه عالم بهتر داند . گفت : اين همه جواهر است كه كس آن را قيمت نتواند كردن ، و اين دو صندوق از اين جمله جواهريست كه خراج تمامت روى زمين ببهاى آن وفا نكند . پس فرمود كه بقلعهء اردهن ، كه محكم‌ترين قلاع روى زمين است ، بردم و بوالى سپردم و حجّت قبض آوردم . و چون تاتار در اطراف منتشر گشت و از طرف سلطان آمن شدند قلعهء اردهن را حصار دادند ، تا آنگاه كه با والى صلح كردند بقرار آنكه صندوقهاى جواهر را تسليم كند . همچنان به مهر به خدمت چنگز خان آوردند . و چون سلطان بعراق رسيد از اعمال همدان بمرج دولت‌آباد نزول كرد ، و روزى چند آنجا بود ، و قرب بيست هزار از آوارگان ديار و مفلوكان روزگار با وى بودند ، ناگاه آواز غارت برخاست ، و لشكرهاى تاتار از جوانب چون دايره بريشان محيط شد . سلطان بنفس خود از آن ميان بدر جست ، باقى همه علف شمشير شدند ، و عماد الملك نيز در زمرهء مقتولان بدرجهء شهادت رسيد . و سلطان بگيلان رفت ، از آنجا باستندار ، * كه در نواحى مازندران بصعوبت و كثرت دربندها موصوفست ، بدر شد ، و از آنجا بكنار بحر قلزم « 2 » آمد ، و بر در ديهى از ضياع آن مقام مقام كرد . به مسجد حاضر مىشد و پنج نماز جماعت مىگزارد ، و جهت وى قرآن مىخواندند ، و او مىگريست و نذرها مىكرد و

--> ( 1 ) - در اصل : وكيلداران . ( 2 ) - يعنى درياى خزر .